یادم می آید یک شب یک آقای حدود 45 ساله را آوردند که یک سکته قلبی وسیع کرده بود(Extensive Ant MI). ریتم قلبی اش هم نامنظم شده بود (Atrial Fibrillation). و درنهایت فشارخونش هم در حال افت بود. من وهمکارانم که متوجه وخامت اوضاع شده بودیم داشتیم در مورد نیاز به شوک قلبی صحبت می کردیم. او از حرفها و نگاه های ما متوجه وضع بد خودش شده بود. اینجا بود که کاری کرد که هنوز در ذهن من است و فراموش نکرده ام. به دوستش گفت : آقای … من سی هزار توان به فلانی بدهکارم. دفترچه چکم را گذاشته ام فلان جا. به زن و بچه هام بگو دوستشان دارم! ده دقیقه بعد نیاز به شوک پیدا کرد. که موثر نبود و بعد از عملیات احیا فوت کرد. دیدن خانواده و دختر و پسر جوانش بدجوری من رو آزار می داد. حرفهاش هنوز تو گوشم زنگ می زنه. گاهی فکر می کنم ایکاش آنقدر شجاع باشم که موقع روبرو شدن با مرگ به این چیز ها فکر کنم.
خاطره تلخ
سپتامبر 22, 2008شروع
سپتامبر 12, 2008این اولین پست من است. حوادثی در زندگی و بویژه در محل کارم رخ میدهد که مدتها ذهن من را به خودش مشغول می کند.
اینجا را راه انداختم تا آنها را بنویسم که فراموشم نشود. چون فکر می کنم هیچ حادثه ای رخ نمی دهد مگر آنکه پیامی دارد و هیچ حرفی زده نمی شود مگر آنکه شنونده ای دارد.
Hello world!
سپتامبر 12, 2008Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!